به پایان آمد این دفتر
اما حکایت همچنان باقیست
خدا نگهدار....
قلم من – سلام
قلم من – قلم باوفای من – قلم شیرین حرکات من! دوستت دارم و دوست دارم که همه را با یک چشمی که داری نگاه کنی – یادت باشد هیچ وقت این فکر ابلهانه را نکنی که چون رنگ خونت سیاه است باید به آفریقای هرزگی تبعید شوی یا متکبرانه که بالاتر از سیاهی رنگی نیست.
قلم من ، قلم باوفای من ، قلم باحجاب من ! دوست دارم وقتی در میان انگشتهایم در آغوش کاغذ رها میشوی معنی وصل را برای تمام محجورهای عالم به خط بریل ترجمه کنی.
قلم من، قلم پاکدامن من ! تو دختر دم بخت من هستی و من مجبورم به تو یاد بدهم که با لایقترین ذهنها ازدواج کنی .
قلم من خوشحالم از اینکه همه میدانند "وما یسطرون" یعنی چه – یعنی سوگند به آنچه که خوب می نویسید. پس سوگند به تو که زیباترین اندیشه ها را می نویسی.
قلم من همیشه پاک دامن باش.
روزهای هفته را
از انگشتهای مشتم باز میکنم
اضافه اش را
از این خاک بیرون میزنم
تازگیها
حوالی زمین سیاره ای یخی کشف کرده ام
باید انجا بروم
سورتمه رویاهایم را سر بدهم
زمینگیر سیاره ای شوم
که خورشیدش هیچ وقت
دور ساعتم نمیگردد
عقربه ها را از مچ دستم باز میکنم
سالهای سال
بی خیال مشتی میشوم
که دیگر انگشت ندارد. دیگر عادت کرده ام
به بادهای ولگردی که ابرهای اسمانت را
جا به جا میکنند
این بار مرا
کنار رودخانه ای اوردند
که چشمم از ان اب نمیخورد
حتی کنار درختهایی مرا کشیدند
که میترسم
دیگر پایبند جاذبه ات نباشند
پس اخرین سیب را پوست بکن
به پوست انداختن هم عادت میکنم
وقتی جهنم، قلبم را از تو پس گرفت
من به اتش ورق های مخفی البوم هم
که خاطراتمان را بو برده بود
مشکوک شدم
میفهمی؟
چند سالیست این بغضها
چون قلاده ای بر گلویم
مرا این سووان سو میکشند
.....................................
در حیرتم از مرام این مردم پست
وای بر این طایفه ی زنده کش و مرده پرست
تا هست به هستی بکشندش
همی مرد دو دستی ببرندش
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
گفتم بی کسی فاطمه؟؟؟ آره درست شنیدین دلم برای بی کسی فاطمه سوخت . آتیش گرفت .خدایااااااااااا این چه عدالتیست؟؟؟؟
چیه ؟؟؟ دارم کفر میگم؟؟؟ شاید شماها هم جای من بودین ...
می دونین فاطمه یه زنه پاکدامن و نجیب – مادری دلسوز که از سن 14 سالگی همه کودکیهاش همه جوانیش رو تا الان که 20 ساله که از ازدواجش گذشته رو به پای شوهر روانی (نه!روانی نیست اون خودشو زده به دیوانگی.....) به پای 4 تا بجش ریخته
اما .... اما پریروز اومده بود خونه ما – می گفت دیگه طاقت ندارم – میگفت از بس کتک خوردم – از بس حرف زشت شنیدم از بس برای گرفتن مستمری بهزیستی بخاطر نداشتن کرایه تاکسی از این سر شهر رو تا اون سرش پیاده رفتم و اومدم – میگفتم خسته ام . میگفت حالا دیگه وقتی منو کتک میزنه(شوهرش)- پسر بزرگم میخواد هواداریمو بکنه با شوهرم درگیر میشه – می ترسم بلایی سر پسرم بیاد... می گفت درمانده ام
گفتم فاطمه چرا طلاق نمیگیری
گفت: بچه هامو چیکار کنم
گفتم مطمن باش دادگاه بچه هاتو به خودت میده – گذشته از اون بچه هات بزرگ شدن خودشون می تونن تصمیم بگیرن – در ضمن اونا که تو رو دوست دارن
گفت : رفتم پیش یه وکیل ازش راهنمایی خواستم بهم گفت باید همه اینها رو که گفتی ثابت کنی –باید شاهد بیاری خلاصه چنان گفته بود که هیچ راه حلی نداره و کلی دوندگی داره حداقل یک سالی یا دو سال طول میکشه
میدونین چرا اینجوری گفته بود؟ چون میدونست آهی در بساط نداره – چون میدونست داره مفت راهنمایی می کنه
ولی من همه مراحلش رو براش توضیح دادم گفتم فاطمه جان نترس عزیزم – قاضی ای که اونجا نشسته به حق حکم میکنه . کاری نمی کنه که تو بازم شکنجه بشی- خلاصه به هر طریقی بود راضیش کردم بره شکایت بده- دیروز شنیدم بدون اینکه کسی بفهمه رفته و دادخواست داده ولی اونجا نمی دونم کی بهش چی گفته و ترسوندتش که ....
امروز صبح زنگ زد و برای ناهار دعوتم کرده بود از آنجاییکه چیزی برای خوردن تو خونه شون جز یه چیز بخور و نمیر پیدا نمیشه ، از خونه کلی مواد غذایی برای مهمانی امروز فاطمه که تقریبا 15 نفر رو دعوت کرده بود براش بردم و کلی میوه و... پشت تلفن ازش پرسیدم فاطمه چی شده تو دیروز داشتی گریه میکردی از دست شوهرت و خانوادش می خواستی طلاق بگیری ولی امروز سور میدی ؟ گفت کاریت نباشه تو فقط بیا معجزه شده
خدای من چه معجزه ای ؟؟؟ نکنه شوهرش آدم شده اونم یه شبه ؟ نکنه .... چی بگم تو سرم هزار جور فکر بود که خدایا... یعنی واقعا دعاهامون اثر کرده ؟؟؟ رسیدم خونه فاطمه دیدم حالش زیاد خوب نیست .بهم گفت زحمت ناهار رو خودت بکش . چیزی نگفتم شروع کردم به آشپزی
دیگه کم کم همه مهمونا اومدن و که یهو ... اون اتفاقی که نباید می افتاد. افتاد. فاطمه خودکشی کرده بود.
و خاطرات رفته را مرور میكنیم
چه ساده دست ناگزیر مرگ روی شانههای ما كشیده میشود
دوشنبههای مختصر، سهشنبههای خوفناك ،
و انتظار و حسرت همیشگی
برای آن نگاههای پشت مه ،
امیدها و دستهای رفته زیر خاك ،
و روزهای رفتهای كه رفتهرفته كمشمار میشوند
در امتداد پنجره
در انحنای كوچهها
«بر آستان كوه و دشت گریه میكنم...
«تو میروی
قطار میرود
تمام ایستگاه»... بر سرم خراب میشود!
به بیابان زدم تا بیابانی باشم
توسعه شهر مگر گذاشت
گفتی شهید تو باشم
رفتم و شدم
نوشتند رو ی خیل کلمنها
بنوش بیاد او
آمدم تنم را بردارم و بروم
و گورم را پیدا کنم
گیر دادی که شهیدان زنده اند.....
ماندم.
آري به راستي شب است ، شبي مه از بلندايش كبوتران نيمه جان از عشق جان سپرده اند و صنوبران قد خم كرده اند. در اين شب نمي دانم چه ميجويم ، هيچ نمي دانم در كدامين ميكده را عاجزانه بايد كوبيد ، از كدامين پياله مستانه بايد نوشيد تا اين درد تسكين يابد درد زندگي ، درد مرگ ، درد عشق، درد تنهايي.... اين فرياد من و شما نيست ، فرياد گره خورده در حلقوم تاريخ بشريت است كه از هر حلقومي برآمده خفه شده ... و اكنون ماييم با صداي خاموشي كه به هيچ جا نمي رسد و گرفتار دردي كه درمانش را نمي يابيم.... دلم تنگ است دلم اينجا غريبانه ميان آب و آتش و خاك و خاكستر به دنبال نهال خويش مي گردد اگر ميشد به دنبال رهايي رفت اگر ميشد با رود نهايي تا به انتهاي ساحلهاي گرم بي ملامت رفت اگر ميشد سلامت رفت اگر ميشد .....